روزی دختر به نامزدش گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند آن روز روز ازدواجشان خواهد بود.......!
تا این که سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند و آن گاه بود که توانست همه چیز از جمله نامزدش را ببیند.
پسر شادمانه از دختر پرسید:آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده است؟
دختر وقتی که دید پسر نابیناست شوکه شد . بنابراین در پاسخ گفت:«متاسفم نمی توانم با تو ازدواج کنم آخه تو نابینا هستی».
پسر در حالیکه به پهنای صورتش اشک می ریخت سرش را به پایین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد....
بعد رو بسوی دختر کرد و گفت:«بسیار خوب فقط از تو خواهش می کنم مراقب چشمان من باشیک».....
برچسب:
نویسنده: tina