خرید بک لینک
چندین سال پیش دختری نابینا زندگی می کرد که بخاطر نابینا بودن از خودش متنفر بود . او از همه نفرت داشت به جز نامزدش .

روزی دختر به نامزدش گفت که اگر روزی بتواند دنیا را ببیند آن روز روز ازدواجشان خواهد بود.......!

تا این که سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد تا یک جفت چشم به دختر اهدا کند و آن گاه بود که توانست همه چیز از جمله نامزدش را ببیند.

پسر شادمانه از دختر پرسید:آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده است؟

دختر وقتی که دید پسر نابیناست شوکه شد . بنابراین در پاسخ گفت:«متاسفم نمی توانم با تو ازدواج کنم آخه تو نابینا هستی».

پسر در حالیکه به پهنای صورتش اشک می ریخت سرش را به پایین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد....

بعد رو بسوی دختر کرد و گفت:«بسیار خوب فقط از تو خواهش می کنم مراقب چشمان من باشیک».....


برچسب: نویسنده: tina تاريخ: سه شنبه 9 مهر 1392 ساعت: 19:48

صفحه بندی