وقتی از در مطب اومد تو،تنم لرزید...
از این دست بیمارا زیاد دیده بودم.الآنم می بینم.بعدها هم خواهم دید...
اما نمی دونم چرا اینقد درگیرش شدم!
هانیه دو سال و پنج ماهشه...
دیزارتری و کم شنوایی و استرابیسم داره...
کلکسیونی از دردهایی که تحملش برای یه بچه دو سال و نیمه واقعأ خارج از توانه!
اما هانیه داره میاد پیشمون و انشاءالله که به بهترین نتایج هم می رسه.چیز بعیدی نیست...
اما...
فقط دو تا چیز منو متحیر کرد...
اول اینکه خیلی سخته ببینی یه بچه دو سال و نیمه،بزرگترین چیزو توی زندگیش نداره...بچگی کردن!
دوم اینکه مادرش...مادرش!
مادرش کوه صبر و انگیزه است!
اونقدر با عشق این بچه سراسر مشکل رو میاره و می بره،مشاوره می گیره،بغلش می کنه،با عشق در موردش حرف می زنه و بهش اهمیت میده که...
که ایمان میاری به بزرگی خدا...
امروز...
امروز تنم لرزید از عشقی که خدا توی وجود آدما کاشته...
از محبتی که توی قلبمون گذاشته و ما،کمترین کاری که می تونیم بکنیم،اینه که از این بی کرانه،یه ذره شو به اطرافیانمون ببخشیم...
امروز...
امروز خدا رو کنار در اتاق درمان دیدم!
کنار مادر هانیه!
ایستاده بود و با عشق به این مخلوقش نگاه می کرد...
امروز خدا توی اتاق درمان کلینیک من بود...
مثل همیشه...
پس چرا من امروز اینقدر قشنگ لمسش کردم؟؟؟
خدایا...
ممنون که امروز بودی...
ممنون که امروز بهم ثابت کردی خودتو...
به من ِ کور!
علی یارتون
لیاح
برچسب:
نویسنده: tina