![]()
وقتی حواست نیست
نگاهت میکنم...
وحل میشوم در تو...
هیچ میدانی...
در رویاهایم سر بر شانه ات میگذارم...
و
وزش نفسهایم رابر سر انگشتانت میلغزانم...
راستی ساعت چند است...؟
باید بیدار شوم...
دیگر خواب هم گنجایش رویاهایم را ندارد...
برچسب:
نویسنده: tina