دفعه اول تو کوچه دیدمش گفت: داداشی میای بریم بازی کنیم؟ بعد اینکه بازیمون تموم شد گفت: تو بهترین داداش دنیایی.. وقتی
بزرگتر شدم به دانشگاه رفتم چشمم همش اونو میدید و میخواستم از ته قلبم
بگم عاشقشم، دوسش دارم؛ اما اون گفت: تو بهترین داداش دنیایی.. وقتی
ازدواج کرد من ساقدوشش بودم بازم گفت: تو بهترین داداش دنیایی.. و وقتی مرد
من زیر تابوتشو گرفتم مطمئن بودم اگه میتونست حرف بزنه میگفت: تو بهترین
داداش دنیایی..
چند وقت بعد وقتی دفتر خاطراتشو خوندم دیدم نوشته: عاشقت
بودم، دوستت داشتم؛ اما میترسیدم بگم. برا همین میگفتم تو بهترین داداش
دنیایی!!
برچسب: نویسنده: tina تاريخ: يکشنبه
21 مهر
1392 ساعت: 16:49