خرید بک لینک

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInteetExplorer4

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

قتـــل ناخـــواسته

بازجويياش خيلي طول نكشيد. اصلا پروندهاش نياز چنداني به بازجويي نداشت. خيلي راحت و صريح و بيدردسر اعتراف كرده بود كه چطور بياختيار از كوره در رفته و دست به جيب شدهبود. آن روز عصر تو گرگ و ميش هوا ناغافل تصميم گرفته بود وحتي براي لحظهاي هم درنگ نكرده بود و دندان سر جگر نگذاشتهبود تا دريابد كه ميخواهد چهكند؟ كيست و آيا راه ديگري باقي نمانده؟!

دو، سه مرتبه تو ماه گذشته اميد را ديده بود. حتي يك بار هم با زبان خوش و لحن نصيحتبار بهش گفتهبود كه دست از سر آنها بردارد و اينقدر پاپيچ نشود. اما انگار اميد، نهنصيحت، نه حرف خوش و نه ناخوش هم تو كتش نميرفت.

روز اولي كه او را ديده بود، اميد يكه خورده ميخواست راهش را كج و طوري وانمود كند كه او را نديدهاست قدم هایش را تند كرده بود تا برود و از پيادهرو باريك خيابان58 خودش را كشانده بود زير اقاقيها تا تو تاريكروشن هوا و زير نور كم رمق تير چراغبرق از مرتضي فاصله بگيرد و برود. تا سر خيابان رفته بود كه صداي مرتضي ميخكوبش کرد:

- اميد! جناب اميدخان!

برگشته بود و سرچرخانده بود سمت او و لب گزيده بود:

- با مني؟ امر؟

مرتضي سينه پيش داده و بدون مقدمه گفته بود:

- نميخواي دست از سر ما برداري؟

- من؟ منو ميگي؟ ما كه با شما كاري نداريم.

بعد هم ميخواست راهش را از كنار اقاقيهاي پيادهرو ادامه دهد كه مرتضي دست گذاشته بود روي شانهاش:

- وايسا كارت دارم مرد حسابي! چرا فرار ميكني؟!

اميد دستي به تهريش كممايهاش كشيده بود و بعد با دندانهاي نيش، طبق عادت هميشگياش پوستهاي خشك لب پايينياش را جويده و گفته بود:

- مگه دزدي كردم يا هيزي كه فرار كنم؟ مگه حضرتعالي مفتش محلي؟

- نه، ولي مفتش خانوادهام كه هستم.

- مباركه! به سلامتي! اين قدر مفتش خودت و خانوادهات باش تا اموراتت بگذره!

مرتضي گفته بود:

- من دوست ندارم تو محل آبرومون رو ببري واسه خودتم خوب نيست. بابات تو اين محله يه عمر بيسروصدا بوده. تو اينجوري آبروي اون رو هم ميبري! بعدش هم براي اولينبار و آخرينباره كه عين يهدوست باهات حرف ميزنم. زندگي كردن دو نفر زوري نيست. الان سرنگيره، بهتر از اينه كه پسفردا يا پسونفردا با دعوا و مكافات به جدايي بكشه. خواهر من هم خودش تصميم نميگيره. اگه دل اون رو هم بهدست بياري بازم بيفايده است. بهتره به فكر يه زندگي ديگه باشي. اصلا اين همه دختر، كسي جلوت رو كه نگرفته، برو خواستگاري...

- مگه ميخوام ماشين بخرم يا ملك كه اگه اين نشد يكي ديگه؟ خواهرت راضيه، شماها رأيش رو زديد! اگه الان من خونه داشتم و ماشين، قربون صدقهام هم ميرفتيد. كلاهت رو قاضي كن ببين من درست ميگم يا تو؟

مرتضي كيف قهوهاياش را به دست چپش داده بود:

- هرجوري دوست داري فكر كن. مختاري؛ اما اين آخرين بارت باشه كه ميآي دنبال خواهرم. يه مرتبه اومديد خواستگاري جواب شنيديد كه نه، حرفي هم داشتي، همون وقت به خودش گفتي! حالا تو محل و اين جوري حرف زدن يعني مزاحمت، از ما گفتن بود. فردا اگه اتفاقي افتاد از دست من ناراحت نشو.

اميد گفته بود:

- مثلا چه اتفاقي؟ ميخواي به پليس بگي؟ من كه مزاحم نيستم. هر وقت خواهرت گفت مزاحمم، اون وقت قبول دارم .

مرتضي گفته بود:

- عزيز من، تو چرا حرف را وارونه مي فهمي. من ميگم...

اميد نايستاده بود تا حرفهاي مرتضي تمام شود و راهش را كشيده و رفته بود و بوي دود سيگار با عطر اقاقيا پيادهرو را پر كرده بود .

مهندس مرتضي همان شب هرچه با خودش كلنجار رفت تا آخرين اتود نقشه ساختمان پنج طبقه را اجرا كند نتوانست. بعد از آن روز، دو مرتبه ديگر هم اميد را ديد اما اميد بيتفاوت از كنارش رد شده بود و حتي يك بار جواب سلام مهندس را هم نداده بود. مهندس سفيد رو بود با موهاي يكدست مشكي. چهرهاي گلگون كه وقتي عصباني يا فشار خونش دچار نوسان ميشد، لبهايش و زير گردن و چانهاش به سرخي ميزد ، سرخ سرخ. خواهرش بهش ميگفت كه اميد دست بردار نيست و هر روز بعد از تعطيلي مدرسه سر راه او سبز ميشود و اميد هم موقع رو در رو شدن با مهندس مرتضي، انگار او نامرئي باشد، حتي نگاهش هم نميكرد، چه رسد به سلام يا عرض ادب.

آن روز عصر، تو گرگ و ميش هوا، مهندس مرتضي ناغافل تصميم گرفته و حتي براي لحظهاي هم درنگ نكرده بود. به سمت منزل اميد حركت كرد با حالتي آشفته در مسير راه كنار پياده رو دستفروشي را ديد كه انواع چاقوهاي ضامندار را در بساط خود دارد.

جلو رفته و بياختيار دستش را به سمت يك چاقوي ضامندار كه روي تيغش شيار داشت برد و با دو دلي چاقو را ورانداز كرد، سپس قيمت را پرسيد و پول را پرداخت كرد و به سمت منزل اميد بهراه افتاد .

بعد از مكثي كوتاه زنگ زده بود و اميد در را كه باز كرده بود، ظرف كمتر از يكي، دو دقيقه درگير شده بودند و بعد هم مهندس مرتضي را جلو چشم همه اهل محل برده بودند كلانتري و بعد هم اداره آگاهي.

بهش گفتم:

- ... جراحتش منجر به فوت شده است و اين يعني قتل عمد.

مهندس مات و سرگردان شده بود. زل زده بود به نقطهاي موهوم، بعد انگار بخواهد به زور حرف بزند گفت:

- قتل؟ نه...! يعني من قاتلم؟

بعد با التماس رو به من کرد و گفت:

- تو رو خدا شما بنويسيد كه من فقط يك ضربه به او زدم. محكم هم نزدم. كنترلم را از دست دادم، به خدا توقلبش هم نزدم. بازو، آره... بازويش زخمي شد. اشتباه نميكنم به مقدسات قسم بازويش زخمي شد .

نفس عميقي كشيدم و پنجههاي دو دستم را در میان موهایم فرو کردم:

- مقتول بيماري خاصي داشته كه تا به بيمارستان برسد، تمام ميكند. درسته، فقط هم يك ضربه. پزشكي قانوني هم تاييد كرده، اما مقتول هموفيلي داشته آقاي مهندس و تا برسانند بيمارستان تمام كرده .

مهندس مرتضي، سردرگم و پكر انگار دلش شوريدگي هميشگي داشته باشد، بياختيار بلند بلند گريه ميكرد. همه تصاوير آن عصر لعنتي پيش چشمانش بود. اي كاش آن چاقوي ضامندار را كه داراي شيار بود هيچ وقت نميخريد. اي كاش پرتش كرده بود تو بياباني جايي تا هيچ وقت اين فاجعه پيش نيايد. حالا آقاي مهندس نقشهكش كه تو محلهشان سركوفتي بود براي خيلي از تنبلها و درسنخوانهاي همدورهاش، يك قاتل شده بود. قاتلي كه حتي روزنامهنگاران هم از تنظيم خبر او حيرت كرده بودند. مردي بدون سابقه شرارت، خانواده دوست و با طمانينه در عصري بهاري بياختيار و از سر جهل فاجعه آفريده بود .


seo guide for begiers6
seo guide for begiers11
seo guide for begiers0

برچسب: نویسنده: tina تاريخ: پنجشنبه 4 مهر 1392 ساعت: 2:52

صفحه بندی