خرید بک لینک

حال این روزهام اصلن خوش نیست

نمیام بهتون سر بزنم چون ابدا حال ندارم

نمیام بنویسم چون هیچی سر جاش نیست

همش بد بیاری ..همش جر و بحث ..همش اذیت شدن...

تا میام بگم نه بابا همه چی خوبه یک هو می زنه همه چی خراب می شه...

از چی بگم ؟ از مادر شوهر عزیزم(ملیحه ترخدا نگو بدبینم که تو بودی هم همین بود) که بعد از یک هفته میاد میگه ناراحت نشی ها عکاس یک البوم کوچولو از عکساتون داده بهم ولی من ندادمش بهت ...وقتی بهم دادش که ببینم گفت ببین بهم پس بده اینقدر جا خوردم که انگار عکسا رو نمی دیدم ..تا سه نصف شب گریه کردم چون اذیت شدم اذیت ....

از کار پدر شوهرم که رسما منو ....داره پدر منو درمیاره ...دعاش کنید که به خیر بگذره ..انگار موضوع به این سادگیها نیست...دیروز دو برگه از دادسرا گرفتیم که بوی خبرای ناخوش میده ..21/10/2013 این تاریخ دادگاه پدر همسر است و خدا به ما رحم کنه ...

امروز اینقدر که بهم زنگ زد و حرف زد وکیلش باهام تماس گرفت گفت خدا به دادت برسه تو چی می کشی ...

از مدیرم بگم که هنوز یک مقدار پولی که بابت مرخصی سالیانه ازش میخوام رو بهم نمی ده و اذیتم می کنه

از خودم و رضا بگم که اینقدر درگیر مشکلات خانوادش هستیم که بعضی وقتها یادمون میره ما هنوز 6 ماه از عروسیمون نگذشته ولی دیگه خسته شدیم از خیلی چیزا...

از بیکاری هدا بگم که هر وقت منو میبینه و صحبت می کنه میگه برام کار جور کن دارم تو خونه دیوونه می شم و من ....

خدا ...خدای مهربونم خب منم دلم ارامش میخوات دلم بیخیالی میخوات ...دلم فقط یک مقدار یک مقدار خندیدن از ته دل میخوات ..

ترخدا تو این روزهای پر برکت دعامون کنید ..پدرم ...پدر شوهرم و در اخر خودم

دعا کنید مسئله پدر رضا خیلی جدی نباشه که اگر خدایی نکرده همون بشه که فکر ش رو بکنیم شاید زندگی من تا مرز از هم پاشیدن برسه ...


برچسب: نویسنده: tina تاريخ: دوشنبه 15 مهر 1392 ساعت: 19:47

صفحه بندی