دلم میخواست یه مردی بود تو زندگیم که گرم و نرم بود ...که واقعا دوستم داشت و حوصلش از من سر نمیرفت ..واقعا عاشقم بود...هر جا بود خودشو سریع می رسوند خونه پیش من..بهم میگفت میخوام همیشه پیشم باشی نمیتونم دوریتو تحمل کنم تو طول روز حتی...بهم میگفت تو عشق منی تو جون منی تو عمر منی...اگه تو رو نداشتم چه طوری زندگی می کردم...طاقت دیدن یه لحظه ناراحتیمو نداشت......از نظرش من خوشگلترین و مهربونترینو پاک ترین و بهترین دختر دنیا بودم..با تمام وجودش دوستم داشت...
شب بغلم میکرد و میگفت میدونم تو زندگیت سختی کشیدی زیاد..میدونم خیلی می ترسی..میدونی خیلی شکستی ولی دیگه تموم شده ..دیگه نمیخوام نگران هیچی باشی..من هستم..من پشتتم..من باهاتم من تا آخرش دوستت دارم..تا ابدیت...تا زنده هستم...
وقتی اسمشو صدا میزدم میگفت ای جانم ...بعد هم میگفت من همه ی زندگیش هستم......
مطمئمنم چنین عشقی قدرتی بهم میداد که می تونستم دنیا رو تکون بدم....
بعد میگفتم بهش دوست داشتم 6 تا بچه داشتم 5تا پسر 1 دختر.. همشونو با عشق بزرگ می کردم....یه خونواده ی شلوغ و شاد می ساختیم..که همه با هم خوش بودیم..نه اینکه هر کی توی اتاق خودش..توی دنیای خودش و توی تنهایی خودش باشه......همه با هم شاد و خوش و خرم ...
بعد هم توی بغل هم خوابمون میبرد..اگه فرداش هم دنیا تموم میشدو قیامت میشد اعتراضی نداشتم خدا......
برچسب:
نویسنده: tina